نیشخند
Just another WordPress.com weblogدل نوشته ای برای دلم …
آرام باش قلب من !
دیگر نه می خواهم آنچه می گویم باور کنی ، و نه به آنچه انجام میدهم اعتماد
اما بیا از این شهر پیر دختران بی فردا سفر کنیم
دیگر تو را در بازار مکّاره شان ارزان نمی فروشم
ای کاش می توانستم از این حصار زمان عبور کنم و از خاطره ها محو شوم
آرام باش قلب من !
نترس …!
نیشخندشان را به دل مگیر
ستارگان ، راز دیدارمان را و باران ها راز همآغوشی مان را ،پنهان می دارند .
بیا امشب با باد شرق از این شهر سفر کنیم به سرزمین غروب خورشید برویم ، آنجا که همه روزها در صلح می باشند ، و محبوبمان را جستجو کنیم .
می دانی ؟!
زندگی ، نه باز پس می رود و نه در دیروز درنگ می کند ،سرنوشت کاملا بی خبر پیش می آید ، ما یک روز تنها به این شهر آمدیم بیا باز هم تنها قدم به درون مه بگذاریم و آهنگ رفتن کنیم. جدایی چیزی جز یک خستگی شدید نیست زمان میبرد اما برطرف خواهد شد . تو را در زندان تنهایی خویش حبس خواهم کرد شاید از زندانی تنگ تر آزاد گردی .تا روزی که محبومان را بازیابیم آن روز تو آزادی ،
تا فردا …
تا همیشه …
چشمانش

چهل روز و چهل شب خيره ماندم به چشمانش و عاقبت آينه شدم و گم شد چشمانم در غربت چشمانش و آواره اي شدم در كوچه هاي نگاهش ، آنسان شبيه شدم كه بايد می خواندی به اسم و پاسخ مي شنيدي تا باز شناسيمان ازهم كه بسيار نزديك بوديم به هم .
چقدر خوب بود … باران هم مي باريد و من از پنجره چشمانش رقص برگهاي سبز درخت نارون باغچه همسايه را در ميان نوازش انگشتان باران كه چه استادانه مي نواخت سنفوني شرشر و چك چك ناوداني ها را به نظاره نشسته بودم . نميداني چه قصه ها ساختم از چشمانش …
تا سرانجام آن بعد از ظهر يكشنبه منحوس از راه رسيد و چشمانش اسير آن قاب عكس روي ديوار شد ، اسير تصوير مردي كه در تاريكي شب زير باران با پالتوي سياه بلندش سر در گريبان از كنار ديوار بي انتهاي كوچه عبور مي كرد . و او چهل روز و چهل شب به قاب عكس روي ديوار خيره شد تا چشمانش به چشمهاي مرد درون قاب عكس روي ديوار شبيه شد و آنقدر در آن چشمها غرق شد كه نگاهش با چشمانم غريبه شد و ديگر لازم نبود بخوانی به اسم تا پاسخ بشنوي و باز شناسيمان از هم كه بسيار دور بوديم از هم . و سرانجام روزي بي هيچ حرفي و نگاهي، كه حتي اگر نگاه هم مي كرد چشمانش ، ديگر زبانش را نمي دانست چشمانم . پا در قاب عكس روي ديوار گذاشت و …
من ماندم و چشمانم ، با چشمانم نه با چشمانش
و او رفت با چشمانش ، با چشمهاي خودش نه ، با چشمهاي مرد درون قاب عكس روي ديوار
و من در برابر آينه نشستم ، چهل روز و چهل شب به تصوير چشمانم ، چشمانم كه نه چشمانش درون آينه نگريستم تا تصوير نگاهش از روي صورتم محو شد و بر روي آينه نقش بست و من آينه را شكستم و تكه اي را كه تصوير چشمانش بر آن نقش بسته بود قاب گرفتم .
حالا روي ديوار يك قاب عكس دارم با تصوير دونفر در زير باران كه مي روند به سوي تاريكي انتهاي كوچه و آينه اي با تصويرچشمانم ، چشمانم كه نه چشمانش …
پلیکان
خشکسالی بود
پلیکان سر ، در سینه خود فرو برد و از گوشت سینه اش به جوجه هایش داد تا گرسنه نمانند .
چند روز این کار را کرد تا از شدت ضعف و خونریزی و عمق زخمی که بر تنش بود جان داد و مرد …
یکی از جوجه ها پرو بالش را تکان داد و گفت : راحت شدیم … دیگر داشت حالم از این غذای تکراری بهم می خورد …!
….
حرفی برای گفتن ندارم
همین !
لبو

روزها را به شب بدل میکنیم . ما که باران را بدون چتر دوست می داشتیم . سر در گریبان پالتوهای خود فرو برده ایم و در کنار دیواری که گویا تا بینهایت ادامه دارد قدم میزنیم . چه نزدیک و چه دوریم از هم . صدای نفسهای هم را می شنویم و این دو ابر سفید که با حرکت لبهامان برمیخیزد و در بالای دیوار به هم میرسد .باران شدت می گیرد و ما همچنان قدم میزنیم می خواهیم این دیوار را تا بینهایت طی کنیم . چه تلاش عبثی می دانم که تنها بیخوابی شب از درد پا نسیبمان خواهد شد . شاید هم با هم لج کرده ایم و خودمان نمی دانیم . خدا کند اینطور نباشد. دلم لبوی داغ می خواهد . تو هم دوست داری ؟ خدا کند آن سوی دیوار هم لبو فروشی دوره گرد باشد .اصلا کاش تو هم این سوی دیوار بودی … حتما برایت لبو می خریدم . راستی لبهای تو سرخ تر است یا لبو ؟ کاش می دانستم . ازپیر مرد دور گرد می پرسم خبر داری آن سوی دیوار هم لبو فروش هست یا نه ؟
پیرمرد لبخند میزند و می گوید : نگران نباش همه جای دنیا لبو فروش هست … دستم را در جیب پالتو فرو می برم تا چند سکه ای بیرون بیاورم . پیرمرد دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید : لازم نیست قبلا حساب شده …
با تعجب می پرسم کی ؟! چه کسی ؟ من اینجا غریبم کسی نمی شناسدم . پیرمرد می گوید : همه ما اینجا غریبیم… او هم غریبه بود .با هیجان میگویم : نشانی از او به من بده صورتش!… لباسش ؟…
می گوید : پالتوی بلند سیاهی بر تن داشت ، صورتش را خوب ندیدم اما لبهایش را خوب به یاد دارم . همرنگ همین لبو ها بود ! …
و من به دیواری می نگرم که از هر سو تا بینهایت ادامه دارد و باران بی امان می بارد .
رودخانه
در سفر سبزم رودخانه درس بزرگی را به من یاد آور شد
رودخانه یک رسالت دارد و در مسیر رسیدن به هدفش در حرکت است
تا زمانی که به مقصد نرسیده از حرکت باز نمی ماند و به حرکت خود ادامه میدهد . ما هم مثل قطره های آب هستیم در دل این رودخانه . شاید در این بین بخشی به بخار بدل بشویم برخی به هرز برویم و برخی در برکه ها و مرداب ها از حرکت باز بایستیم ولی باز هم روزی دوباره به حرکت درمیاییم . باید در مسیر رود باشیم هرگز یک قطره نمی تواند در خلاف جهت رود حرکت کند . ما همه به سمت یک هدف میرویم و جزئی از یک کل هستیم . اگر به این باور برسیم که همه بخشی از یک کل مطلق و تغییر ناپذیریم . زندگی برای مان مفهوم زیباتری پیدا می کند . و اینکه روزی همه به مقصد خواهیم رسید قدم برداشتن در مسیر زندگی را آسانتر و شیرینتر و دلپذیرتر می کند
باران
من
نیمه شب
بر لبهای باران بوسه میزنم
باران با تمام وجود خود را بر من عرضه می دارد
_ میدانم مرا عریان می خواهد
چنین می کنم …
و او سراپایم را غرق در نوازش انگشتان لطیفش می کند
و من در اوج لذتم
امشب باران هم خواب من است !
و خواب از چشمهای من پر کشیده است
و او بیتاب تر از من ،
در آغوش من ،
به رقص آمده است
و من این گفته حافظ بشنیدم از غیب
“عشق بازی را تحمل باید ای دل پای دار … گرملالی بود بود و گر خطائی رفت رفت “
یخ در بهشت
بی تو
خانه دلم عجیب سرد است
اما ایمانم هوس یخ در بهشت کرده !
راستی تو هم بخ در بهشت دوست داری ؟
دلشوره
گل من
حس می کنم این روز ها
سگ های وحشی برای دردیدنت دندان تیز کرده اند
باور نمی کنم
مگر سگ ها هم گلها را می خورند ؟
من همیشه نگران بره ها بودم
و کودک ناآرام همسایه که این روزها کمی بزرگتر شده
و شاپرک ها که مبادا تو را بد عادت کنند با آن بالهای رنگارنگشان
و دوستانم که مبادا به من حسادت کنند بخاطر داشتن تو
و شبانه تو را بچینند از باغچه من
وای باغبان ، تو چه دل بزرگی داری
من فقط یک گل دارم و اینقدر بیتابم
تو با اضطراب آن همه گل هایت چگونه شب سر بر زمین میگذاری ؟
چهره مبهم روی دیوار
از روزی که به مهمانی سکوت رفتی
پاییز با همه تنهایی اش بر سرم فرود آمد
چند روزیست حس می کنم هوا سرد است
قلبم درون سینه یخ بسته
چند روزیست چراغ اتاق هم سوخته
نوری که از پنجره بالای در به درون اتاق می تابد
از سایه ها چهره مبهمی روی دیوار می سازد
و من از روزی که به مهمانی سکوت رفتی
کارم خیره شدن در این چهره مبهم روی دیوار است
من و این سایه ، این شب ها
با نگاه درد دل کردیم
گرچه پر بودیم هر دو از شکایت ها
با سکوتی کشنده خو کردیم
دلم می خواهد کودکی پنج ساله بودم باز
با کفشهای پدرم دور حیاط می دویدم و بلند فریاد می زدم مامان من گرسنه ام !
نه ریگی در کفشهایم بود و نه جز آنچه بر زبان می راندم فکری در سرم



