خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بر ما اندیشه ای گذشت و از حرارتش دل گرم شدیم پرسیدیم این حرارت از چیست  گفتند بی شک عشق است و ما به خامی این حرف عاشق شدیم به همین سادگی چه دورغ بزرگی به ما گفتند دروغی که حتی خود نیز آن را باور داشتند اما گذر این اندیشه با اولین باد پاییزی سردی پالتو های باران خورده ای را که بر تن داشتیم به ما نشان داد اولین بار من عطسه کردم به ما گفتند عشقتان بیمار شده باید فکری به حالش کنید اینگونه باشد تا زمستان دوام نمی آورد می میرد و بعد رفتند اما به ما نگفتند که باید چه فکری به حالش کنیم حتما  باز هم دروغ می گویند چترمان را بستیم ودر پیاده رو های پاییزی قدم زدیم دومین عطسه را او کرد گفتیم زیر درخت نارون پیرانتهای کوچه با همین خورده عشقی که داریم آتشی برپا میکنیم و تا بهار کنارش می مانیم و گرم میشویم بهار که رسید به دشت میرویم و از روی گلبرگ های شقایق ها قطره قطره عشق جمع می کنیم و باز عاشقی می کنیم تا آخر پاییز دوام آوردیم اما با اولین برف زمستان آتش عشقمان خاموش شد سومین عطسه را  هم او کرد من از چشمانم اشک می بارید دیگر نه دستان من دست هایش را گرم میکرد و نه نگاهش دل مرا دیگر عشق نداشتیم تا آتش بزنیم و گرم شویم پس رها کردیم و به خانه بازگشتیم جایی که از کودکی جانپناه و دلگرمی ما بود دیگر از هم خبر نداشتیم مغرور بودیم به همه گفتیم دیگر جایمان گرم است دلمان گرم است سرمان گرم است اما این بارما به آنها  دروغ گفته بودیم دروغی که حتی خود نیز آن را باور نداشتیم

وقتی به سیب زرد گاز می زدم ناخواسته دردی در جانم پیچید و تو را به یاد آوردم بربال رویاها از این تن سرد خاک جدا می شوم  و دلم هوایت را به سر می پرورد اما لاجرم باز به زمین بازمی گردم این سرنوشت من است  من مرد زمینم روزی زندگی و عشق از پاهایم ریشه ساخت و این ریشه ها مرا بر این خاک  اهلی کرد تو آن روز را به یاد نداری تمام رویاهایت با بادبادک پسر بچه بازی گوشی که در کنار ساحل می دوید به هوا رفت و بعد که نخ به انتها رسید پسرک هم با بادبادک به هوا رفت  تو دستش را گرفتی تا بماند اماسرانجام تو هم به هوا رفتی از من دور شده بودی دیگر دستت به من نمی رسید و من ریشه داشتم این ریشه ها نگذاشتند به دنبالت بیایم با خودم گفتم مگر چقدر می توانی از این سرزمین دور شوی هرکجا بروی باز هم در جو همین سیاره اسیری تو در آسمان آبی به خیال رویاهایت به ناکجا رفتی و من از رادیو شنیدم که طوفان در پیش است به سیب زردی که در دست داشتم نگاه  کردم  و در دلم گفتم کاش پیش از شروع طوفان به زمین بازگردی  …

آخرین نفسهای قلم

تصمیم گرفتم با آخرین نفس های این خودکار نیمه جان که دیگر رگ سیاهش خالی بود و همیشه  با آن  از باران از چشمها از سیبها و از کوچه ها از همسایه ها از غریبه شهر دور نوشته بودم این بارپیش از آنکه برای همیشه خاموش شود  نام تمام دخترانی را که روزی دوست داشته ام بنویسم دختری که در باران دیده بودمش اولین بار دختری که در باران دیده بودمش آخرین بار دختری که عاشق چشمانش شده بودم دختری که به من سیب تعارف کرده بود دختری که از کوچه ما عبورمیکرد هر روز صبح  و غریبه شهر دور که از پشت شیشه اتوبوس برایم دست تکان می داد آخرین بار و تو اما پیش از آنکه نام تو را بنویسم جوهرش تمام شد  تو باز هم تنها در ذهنم باقی ماندی

گفته بودند  که اگر باران را از ما بگیرند در میان کوچه گم می شویم  آخر قبله ما باران بود از کودکی به ما آموخته بودند که وقتی باران نمی بارد در خانه بمانیم گفته بودند که وقتی باران نمی بارد کوچه ها برای ما امن نیست گفته بودند در خانه بمانید با آبی  که در کاسه روی دیوار از باران دیشب باریده جمع شده وضو بگیرید و نماز بگذارید و دعا کنید تا باز هم باران ببارد ما هم همیشه همین کار را کرده بودیم و بعد باران می بارید  پالتو های سیاه خود را به تن می کردیم و به سوی انتهای کوچه می رفتیم جایی که پیرمرد فالگیر آتش روشن کرده بود هیچ وقت ندانستیم که پیرمرد چگونه با چوبهای خیس زیر باران آتش روشن می کند و هرگز نپرسیدیم که چرا هیچ وقت چوب هایش تمام نمی شود ما فقط از او می خواستیم تا از آینده برایمان بگوید و او تکه چوبی را به درون آتش می انداخت  و به ما لبخند میزد هرگز کلامی از او نمی شنیدیم و تنها لبخند او به ما می گفت که آینده حتما خوب خواهد بود بعد به خانه باز میگشتیم در راه باز گشت همسایه هایمان را در پشت پنجره ها می دیدیم که برایمان دست تکان می دهند و ما برایشان سر تکان می دادیم و لبخند میزدیم در خانه سیب میخوردیم نان می خوردیم شراب می خوردیم  و از پشت پنجره به عابران سیاه پوشی که به انتهای کوچه می رفتند تا لبخند پیرمرد فالگیر را تماشا کنند نگاه می کردیم و برای  آنهایی که از پیش پیرمرد باز می گشتند و لبخند بر لب داشتند دست تکان می دادیم

گم ات کرده ام

این هم از بد حادثه بود که ما در میانه کوچه در شب و مه دست هم را گم کنیم . نمیدانم تو در آن تاریکی در میان تازیانه باران که فرصت نمیداد پلک از چشم برداریم چه دیدی ، فقط  حس کردم که دیگر دستت رها شده گفت بودند که بی قیدی همان روز اول گفته بودند نمی خواستم باور کنم یا شاید امید مبهمی به آن دستها داشتم ،من این کوچه را قبلا بارها تا انتها رفته بودم خوب به یاد داشتم  این کوچه باریک بود نمی دانم چرا در میان آن همه مه از هر سوی می رفتم به دیوارهایش نمیرسیدم حس کردم در بینهایت تو را گم کرده ام بی هدف به هوا چنگ میزدم شبهی در نظرم می آمد به سویش می دویدم ولی هیچ چیز آنجا نبود سایه خودم بود هوای آخرپاییز سرد بود به استخوان میزد  دستهایم را ها  کردم و در جیبهای پالتو فرو بردم می خواستم صدایت کنم اما صدایم در گلو یخ بسته بود گیرم اصلا میتوانستم صدایت کنم اما به کدامین اسم مگر نامت را می دانستم

پرسید : کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد ؟

گفتم : هیچ کدام به گمانم چون به کوه بودنش  مغرور بود تنها شد !

ماساهی ماساهی هولا

آما آما توتوروو

هوو کا هوو کا  بی باتا

من شما را جادو کردم

تا خوشبخت بشوید …

عاقبت باز هم عابر پياده رو هاي بي انتهاي كوچه هاي تنهايي شديم ،  ما از باد سرد پاييزي سيلي خورده ايم كلاهمان را كمي پايين تر مي كشيم تا سرخي گوش هايمان را مخفي كنيم ، ميدانيم حريفش نيستيم اما هنوز غرور داريم ، نگاه مان را به زمين ميدوزيم تا مبادا خواب برگ هاي زرد خوابيده بر سنگفرش پياده رو را برهم زنيم . حالا گيريم كه آنها جاي بدي را براي خوابيدن انتخاب كرده اند ولي ما كه بايد حواسمان باشد پايشان را لگد نكنيم !

آهسته تر از هميشه قدم ميزنيم و معماي برگ هاي زرد پاييزي رشته افكارمان را ميدزدد ، اما ما وظيفه نداريم پاسخي براي اين معما بيابيم ، پاييز كه مي آيد برگ هاي سبز، زرد مي شوند ، برگ ها عوض نمي شوند همان سبزها ، زرد مي شوند مثل همان چتر ها كه پس از باران بسته مي شوند . برگ هايي كه زرد مي شوند به زمين ميريزند ، عمرشان كوتاه است تنها از لحظه افتادن بر زمين تا آمدن رفتگران فرصت دارند سفري دراز را درپيش دارند بايد اين فرصت كوتاه را خوب استراحت كنند به همين خاطر سعي مي كنيم خواب آرامشان را برهم نزنيم . زمستان در راه است ، زمستان فصل فراموشيست ، بهار كه بيايد ما برگ هاي زرد را از ياد برده ايم در شبهاي بلند زمستان ، ما سحر خفته گان شب بيدار خاطره برگ هاي زرد را با روياي آمدن برگ هاي سبز عوض مي كنيم . به ياد مان مي ماند كه سبز ها باز هم زرد خواهند شد اما به پاسخ اين معما فكر نمي كنيم و باز هم به آنها دل مي بنديم ، دلخوشيم بهار كه بيايد برگ هاي سبز هم مي آيند ، اما نه مثل پرستو ها كه آخر پاييز رفتند و بهار باز مي آيند . برگ هاي زرد را رفتگران با خود بردند و هرگز پس نمي آورند ،آخر پرستو ها كه بهار باز مي گردند چشم به راه دارند اما برگ هاي زرد ديگر در روياي ما نيستند ما در شبهاي بلند زمستان خاطره برگ هاي زرد خوابيده بر سنگفرش پياده روها را با روياي آمدن برگ هاي سبز عوض كرده ايم . . ما باور كرديم كه پاييز پايان كار برگ هاست ، در سكوت قدم ميزنيم ، غار غار كلاغها و بوي نان سنگك پيرمردي كه آهسته  از كنار مان مي گذرد را درك مي كنيم  و به معماي برگهاي زرد پاييزي فكر مي كنيم اما وظيفه ما نيست كه پاسخي براي آن بيابيم ،

یک سفر دور

بیا دستت را بده به من ، می خواهیم به یک سفر دور برویم . جایی که خیلی با اینجا فرق دارد . می خواهم با خودم ببرمت به یک روستای دور افتاده در جنوب مکزیک . جایی که هر روز صبح با صدای خروسها از خواب بیدار شویم . با کارگرها  برویم به سمت مزارع وگلهای پنبه را از شاخه ها جدا کنیم . غروب که شد دست از کار بکشیم و به مخفی شدن خورشید در پشت کوه ها نگاه کنیم و بعد به سمت روستا برگردیم . جلوی کلبه چوبی زیردرخت قدیمی با بقیه اهالی روستا بنشینیم دور آتش ، آبجو بخوریم ، گیتار بزنیم و لامبادا برقصیم .

دستت را بده به من …

حقوق بشر !

همیشه دوست داشتم بدونم حقوق بشر چقدره ؟ بالاخره فهمیدم  سی هزار تومانه !

نوشته‌های قدیمی‌تر »