حال این روزهای ما هم شنیدن دارد ، قصه اش نه که داستان هزار غصه دل مجنون باشد نه ما کجا آن کجا ، این روزگار کج مدار که با ما سر آشتی نداشت تا همین چند روز پیش خیال می کردم مرده ، مرده بود خودم خاکش کردم با همین دستهایم اما گویی هفت جان دارد این آهن پاره تکیده ، باور می کنید جیک جیک گنجشکی در رگهایش جان دمید ! از حال دل که بگذریم این روزها سکوت در خانه ما بیداد می کند و این خاکستر خاکستری انتظار بر آسمان حیاطمان تکه ابری شده دلگیر و آه که چقدر دل میگیرد . پنجره اتاق را تا نیمه باز می کنم سرم را بالا میگریم و می گویم آی تو که آن بالا جا خوش کرده ای نمی خواهی بباری ؟ پاسخ نمیدهد جند روز پیش هم جواب نداد . اصلا معلوم نیست از جان ما چه می خواهد ؟ انتظار شیرین نیست تلخ هم نیست به مزاجم طعم گسی دارد دلشوره دارد تلخش می کند و حسی که می گوید کسی در راه است شیرین است قلبم را گرم می کند خون در رگهایش می جوشد ، دل دل می کنم که بروم سر کوچه بایستم تا ببینم او کیست که می خواهد بیاید و باز پاپا می کنم که نکند بروم و او بیاید و خانه نباشم وای بر من …
حال این روزهای ما دیدن دارد
