بیا دستت را بده به من ، می خواهیم به یک سفر دور برویم . جایی که خیلی با اینجا فرق دارد . می خواهم با خودم ببرمت به یک روستای دور افتاده در جنوب مکزیک . جایی که هر روز صبح با صدای خروسها از خواب بیدار شویم . با کارگرها برویم به سمت مزارع وگلهای پنبه را از شاخه ها جدا کنیم . غروب که شد دست از کار بکشیم و به مخفی شدن خورشید در پشت کوه ها نگاه کنیم و بعد به سمت روستا برگردیم . جلوی کلبه چوبی زیردرخت قدیمی با بقیه اهالی روستا بنشینیم دور آتش ، آبجو بخوریم ، گیتار بزنیم و لامبادا برقصیم .
دستت را بده به من …
ابجو.. گیتار.. رقص…
یکی دست منم بگیره…
نمیدم !
دستتو بکش !
دههههههههههههههههه
سلام داداشی
گفتی مکزیک یاد یه چیزی افتادم
می دونی یه مکزیکی تنها باشه چیکار میکنه ؟ می خوابه
دو تا بشن چی ؟ دوئل می کنن
سه تا باشن ؟ یکیشون می خوابه ، دوتاشون دوئل می کنن
چهار تا بشن ؟ پوکر بازی می کنن
5 تا بشن ؟ 4تاشون پوکر بازی میکنن یکیشون می خوابه
6 تا بشن ؟ 4 تاشون پوکر بازی می کنن دوتاشون دوئل می کنن
7 تا بشن ؟ 4تاشون پوکر بازی می کنن 2 تاشون دئل می کنن یکیشون هم می خوابه
8 تا بشن ؟ 4تا 4تا پوکر بازی می کنن
بیخیال شو هنوز نفهمیدی سر کاری
راستی پس یه مدت دوباره آپ کردم ، رسیدنم بخیر
نه خیرم این چه زندگی میشه همش جون کندن الکی
عجب جاییه این روستا!!!!!!!!!!!!!!!!
میشه منم بیام خاله ؟!
من این زندگی رو دوست ندارم
جنوب فرانسه بهتر نیست ؟
کجایی علی دلم برات تنگیده
سلام دوست عزیز من هم امدم شمارو باخودم به سرزمین یاسهای وحشی برم
به وب لاگ جدیدمن سربزن