عاقبت باز هم عابر پياده رو هاي بي انتهاي كوچه هاي تنهايي شديم ، ما از باد سرد پاييزي سيلي خورده ايم كلاهمان را كمي پايين تر مي كشيم تا سرخي گوش هايمان را مخفي كنيم ، ميدانيم حريفش نيستيم اما هنوز غرور داريم ، نگاه مان را به زمين ميدوزيم تا مبادا خواب برگ هاي زرد خوابيده بر سنگفرش پياده رو را برهم زنيم . حالا گيريم كه آنها جاي بدي را براي خوابيدن انتخاب كرده اند ولي ما كه بايد حواسمان باشد پايشان را لگد نكنيم !
آهسته تر از هميشه قدم ميزنيم و معماي برگ هاي زرد پاييزي رشته افكارمان را ميدزدد ، اما ما وظيفه نداريم پاسخي براي اين معما بيابيم ، پاييز كه مي آيد برگ هاي سبز، زرد مي شوند ، برگ ها عوض نمي شوند همان سبزها ، زرد مي شوند مثل همان چتر ها كه پس از باران بسته مي شوند . برگ هايي كه زرد مي شوند به زمين ميريزند ، عمرشان كوتاه است تنها از لحظه افتادن بر زمين تا آمدن رفتگران فرصت دارند سفري دراز را درپيش دارند بايد اين فرصت كوتاه را خوب استراحت كنند به همين خاطر سعي مي كنيم خواب آرامشان را برهم نزنيم . زمستان در راه است ، زمستان فصل فراموشيست ، بهار كه بيايد ما برگ هاي زرد را از ياد برده ايم در شبهاي بلند زمستان ، ما سحر خفته گان شب بيدار خاطره برگ هاي زرد را با روياي آمدن برگ هاي سبز عوض مي كنيم . به ياد مان مي ماند كه سبز ها باز هم زرد خواهند شد اما به پاسخ اين معما فكر نمي كنيم و باز هم به آنها دل مي بنديم ، دلخوشيم بهار كه بيايد برگ هاي سبز هم مي آيند ، اما نه مثل پرستو ها كه آخر پاييز رفتند و بهار باز مي آيند . برگ هاي زرد را رفتگران با خود بردند و هرگز پس نمي آورند ،آخر پرستو ها كه بهار باز مي گردند چشم به راه دارند اما برگ هاي زرد ديگر در روياي ما نيستند ما در شبهاي بلند زمستان خاطره برگ هاي زرد خوابيده بر سنگفرش پياده روها را با روياي آمدن برگ هاي سبز عوض كرده ايم . . ما باور كرديم كه پاييز پايان كار برگ هاست ، در سكوت قدم ميزنيم ، غار غار كلاغها و بوي نان سنگك پيرمردي كه آهسته از كنار مان مي گذرد را درك مي كنيم و به معماي برگهاي زرد پاييزي فكر مي كنيم اما وظيفه ما نيست كه پاسخي براي آن بيابيم ،

بهار که بیاید دیگر رفته ام…
سلام
به راز غار غار کلاغها پی برده ای ؟
باز برگ های زرد تا آمدن رفته گر فرصت خودنمایی دارند و ما را مجذوب می کنند هر چند بعدها با رویای آمدن برگ های سبز از یاد می روند ولی غار غار کلاغها چطور ؟
جزیی از زیبایی پاییز و زمستان هستند و رنگ پاییز با صدای آنان معنی می گیرد در حالی که اصلا متوجه آنها نیستیم حتی برای لحظه ای
این راز رو من هم درک نکرده بودم
یکی از دوستان عزیزم بهم گفت
سلام هیچ کدی اضافه نکردم
پائیز می رود
بهار می اید
مردگان می روند
و زندگان متولد میشوند
اما مهم انست که هر رفتنی اغازی دوباره است.
بهاره
سلام
عیدتون مبارک
…
مهم اینه که این همه حس قشنگ رو پاییز به ما میده
زندگی برنامه ایست
روی موج آه و کوتاه و ردیف آمدن رفتن
با فرکانسی که گاهی
با نگاهی می شود روشن
صبح ها
موسیقی زیر کلام ماست
میکروفن های همه باز است و مردم سوی هم
پیک خواهش می فرستند
برخی از آنان گزارش می فرستند
نیمه شبها
بعضی از گیرنده ها
متصل هستند به چشمان من
—
زندگی یک موج کوتاه است و یک آه است
پاره ای از اوقات هم
یک تپق،یک اشتباه است
مثل دل بستن
مثل دل کندن…
این روزا زیاد فرصت نداشتم فقط در حدی که بیام نظراتمو تایید کنم نت بودم مامانم که بیاد اراک کلوپم میام آقا مدیر
سلام
خیلی خیلی خوشگل بود
راستی خاله در مورد کلوب مجردها باید بگم من خیلی دیر به دیر میام نت
اما بازم ممنونم از بابت دعوتت
در حضور خارها هم می شود یك یاس بود
در هیاهوی مترسك ها پر ازاحساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
كاش می شد حرفی از «كاش می شد»هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
salam,mgam 2rosesh kardam 2bare bia bebin razi mishi?ia baresh daram?/
خیلی از پاییز زیبا نوشتی….آدم هوس قدم زدن میکنه روی یه عالمه برگ….توی تمام کوچه باغهای زندگی!
راستی میای تجریش؟
پاییز فقط بهونه برگاست.چون بودن روی درخت خستشون کرده خودشونو میندازن تا شاید به بهار برسن.غافل از اینکه نه محبت درخت رو میبینن نه وعده های بهار رو.
میبینی حکایت این برگا چقدر شبیه حکایت ما آدماست؟؟؟