گفته بودند که اگر باران را از ما بگیرند در میان کوچه گم می شویم آخر قبله ما باران بود از کودکی به ما آموخته بودند که وقتی باران نمی بارد در خانه بمانیم گفته بودند که وقتی باران نمی بارد کوچه ها برای ما امن نیست گفته بودند در خانه بمانید با آبی که در کاسه روی دیوار از باران دیشب باریده جمع شده وضو بگیرید و نماز بگذارید و دعا کنید تا باز هم باران ببارد ما هم همیشه همین کار را کرده بودیم و بعد باران می بارید پالتو های سیاه خود را به تن می کردیم و به سوی انتهای کوچه می رفتیم جایی که پیرمرد فالگیر آتش روشن کرده بود هیچ وقت ندانستیم که پیرمرد چگونه با چوبهای خیس زیر باران آتش روشن می کند و هرگز نپرسیدیم که چرا هیچ وقت چوب هایش تمام نمی شود ما فقط از او می خواستیم تا از آینده برایمان بگوید و او تکه چوبی را به درون آتش می انداخت و به ما لبخند میزد هرگز کلامی از او نمی شنیدیم و تنها لبخند او به ما می گفت که آینده حتما خوب خواهد بود بعد به خانه باز میگشتیم در راه باز گشت همسایه هایمان را در پشت پنجره ها می دیدیم که برایمان دست تکان می دهند و ما برایشان سر تکان می دادیم و لبخند میزدیم در خانه سیب میخوردیم نان می خوردیم شراب می خوردیم و از پشت پنجره به عابران سیاه پوشی که به انتهای کوچه می رفتند تا لبخند پیرمرد فالگیر را تماشا کنند نگاه می کردیم و برای آنهایی که از پیش پیرمرد باز می گشتند و لبخند بر لب داشتند دست تکان می دادیم