این هم از بد حادثه بود که ما در میانه کوچه در شب و مه دست هم را گم کنیم . نمیدانم تو در آن تاریکی در میان تازیانه باران که فرصت نمیداد پلک از چشم برداریم چه دیدی ، فقط حس کردم که دیگر دستت رها شده گفت بودند که بی قیدی همان روز اول گفته بودند نمی خواستم باور کنم یا شاید امید مبهمی به آن دستها داشتم ،من این کوچه را قبلا بارها تا انتها رفته بودم خوب به یاد داشتم این کوچه باریک بود نمی دانم چرا در میان آن همه مه از هر سوی می رفتم به دیوارهایش نمیرسیدم حس کردم در بینهایت تو را گم کرده ام بی هدف به هوا چنگ میزدم شبهی در نظرم می آمد به سویش می دویدم ولی هیچ چیز آنجا نبود سایه خودم بود هوای آخرپاییز سرد بود به استخوان میزد دستهایم را ها کردم و در جیبهای پالتو فرو بردم می خواستم صدایت کنم اما صدایم در گلو یخ بسته بود گیرم اصلا میتوانستم صدایت کنم اما به کدامین اسم مگر نامت را می دانستم