وقتی به سیب زرد گاز می زدم ناخواسته دردی در جانم پیچید و تو را به یاد آوردم بربال رویاها از این تن سرد خاک جدا می شوم و دلم هوایت را به سر می پرورد اما لاجرم باز به زمین بازمی گردم این سرنوشت من است من مرد زمینم روزی زندگی و عشق از پاهایم ریشه ساخت و این ریشه ها مرا بر این خاک اهلی کرد تو آن روز را به یاد نداری تمام رویاهایت با بادبادک پسر بچه بازی گوشی که در کنار ساحل می دوید به هوا رفت و بعد که نخ به انتها رسید پسرک هم با بادبادک به هوا رفت تو دستش را گرفتی تا بماند اماسرانجام تو هم به هوا رفتی از من دور شده بودی دیگر دستت به من نمی رسید و من ریشه داشتم این ریشه ها نگذاشتند به دنبالت بیایم با خودم گفتم مگر چقدر می توانی از این سرزمین دور شوی هرکجا بروی باز هم در جو همین سیاره اسیری تو در آسمان آبی به خیال رویاهایت به ناکجا رفتی و من از رادیو شنیدم که طوفان در پیش است به سیب زردی که در دست داشتم نگاه کردم و در دلم گفتم کاش پیش از شروع طوفان به زمین بازگردی …
نمیدونم شایدم ریشه نبود سنگینی وزنت بود که نذاشت تو هم بپری طوفان هرچقدر هم سهمگین فقط بالاتر میبرد اگه بلد باشی پریدن رو
داداشی دعای آخرش مادرانه بود
منکه از طوفان های اینچنینی وحشت دارم….
سلام خاله
چند وقتیه اینجا نیومدم
به کار بردن واژه ها و متنهای به این زیبایی واقعا عالیه
جمله ی اخرم دلمو لرزوند
سلام همشهری
خوبی؟
میگم شب شام غریبان که جلو امام زاده شلوغ شده بود تو هم بودی؟
سلام
نه دلیل خاصی نداشت سوالم
فقط چون شنیدم شلوغ بوده میخواستم ببینم سبزایی که من میشناسمم بودن یا نه