بچه های نت من را به اسم علی کوچولو میشناسن ، سالهای سال ساکن بلاگفا بودم یعنی درست بلاگفا یک هفته از راه اندازیش میگذشت که اولین وبلاگم یعنی علی کوچولو را راه اندازی کردم و از همه چیز توش نوشتم یک زمانی وبگردیام را می نوشتم یک زمانی طنز می نوشتم تا اینکه کم کم درد دلها زیاد شد دلم می خواست از تلخی ها هم بنویسم به همین خاطر بود که وبلاگ کاریکلماتور را ساختم و مطالب طنزم به اونجا منتقل شد و علی کوچول شد دفترچه دلنوشته های من . نوشتن هم زمان توی دو تا وبلاگ و به روز نگاه داشتن مرتبشون کار راحتی نبود از طرفی خودم هم کمی دچار سر در گمی شده بودم و نوشتن توی دو تا فاز مختلف کمی از تمرکزم بر روی موضوع و اونجوری که هم خودم از خودم توقع داشتم و هم دیگران پیش نمی رفت این بود که به فکر افتادم تا نوشته ها را باز هم یک جا جمع کنم ولی اینبار با یک تغییر درست و حسابی
اینطوری شد که از بلاگفا کوچ کردم و آمدم اینجا تا به قول معروف از این غافله تکنولوژی که به سرعت نور در حرکته عقب نمونده باشم و از این انتخاب کاملا راضی هستم و امیدوارم که بقیه دوستان هم یکی یکی به این جمع بپیوندند
ابتدا می خواستم اسم این وبلاگ را شوک بگذارم ولی خوب دیر رسیدم و یک خوش سلیقه ای قبلا این اسم را ثبت کرده بود . گزینه بعدیم نیشخند بود که خدا را شکر این یکی خالی بود . اما شاید بپرسید چرا نیشخند !
جواب به این سوال هم برام ساده است هم کمی پیچیده . احساس می کنم توی نوشته هام یک طنز تلخ هست . شاید اصلا اسم طنز براش مناسب نباشه بهتره قضاوت را به خوتون بسپارم
موافقم…
بعد از دلنوشته باران دلنوشته چشمانش نوشته ای بود که از نظر خودم یکی از بهترین هاییست که تا کنون نوشته ام . از ایده پردازی تا نکارش کامل بیش از ده روز به طول انجامید و شاید این بیشترین زمانی باشد که برای نوشتن نوشته ای کوتاه و اینگونه صرف کرده ام . دلنوشته ای که با احساس واقعی خود به آن رنگ و آب دادم . خیلی دوست داشتم فایل صوتی این نوشته را هم در اختیا ردوستان قرار دهم ولی به علت کیفیت پایین صدای ضبط شده و در دسترس نبودن امکانات لازم جهت ارائه یک کار قوی این مهم میسر نشد . و حاا تقدیم میکنم این نوشته را به چشمانش
پست دلنوشته ای برای دلم را تحت تاثیر نوشته ها و اندیشه های جبران خلیل جبران به رشته تحرییر در آوردم
کما اینکه بخش زیادی از نوشته ها و طرز فکرم تحت تاثیر مستقیم آثار و نوشته های این مرد بزرگه . وقتی نوشته هاش را می خونم گویا حرفهای دل خودم را باز خوانی می کنم . چقدر بعضی آدم ها شبیه هم هستند …