تصمیم گرفتم با آخرین نفس های این خودکار نیمه جان که دیگر رگ سیاهش خالی بود و همیشه با آن از باران از چشمها از سیبها و از کوچه ها از همسایه ها از غریبه شهر دور نوشته بودم این بارپیش از آنکه برای همیشه خاموش شود نام تمام دخترانی را که روزی دوست داشته [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘بی قراری’
آخرین نفسهای قلم
ارسالشده در بی قراری در دسامبر 24, 2009 | 3 دیدگاه »
چشمانش
ارسالشده در بی قراری, برچسب زده شده چشمانش ، آینه ، باران در نوامبر 12, 2009 | 25 دیدگاه »
چهل روز و چهل شب خيره ماندم به چشمانش و عاقبت آينه شدم و گم شد چشمانم در غربت چشمانش و آواره اي شدم در كوچه هاي نگاهش ، آنسان شبيه شدم كه بايد می خواندی به اسم و پاسخ مي شنيدي تا باز شناسيمان ازهم كه بسيار نزديك بوديم به هم . چقدر خوب [...]
یخ در بهشت
ارسالشده در بی قراری در اکتبر 20, 2009 | 5 دیدگاه »
بی تو خانه دلم عجیب سرد است اما ایمانم هوس یخ در بهشت کرده ! راستی تو هم بخ در بهشت دوست داری ؟
ارسالشده در بی قراری در اکتبر 5, 2009 | 16 دیدگاه »
دلم می خواهد کودکی پنج ساله بودم باز با کفشهای پدرم دور حیاط می دویدم و بلند فریاد می زدم مامان من گرسنه ام ! نه ریگی در کفشهایم بود و نه جز آنچه بر زبان می راندم فکری در سرم
ارسالشده در بی قراری در سپتامبر 12, 2009 | 17 دیدگاه »
شب و مستي و تنهايي و گريه هاي عاشقي … به قول دوستي : » و ديگر هيچ … «
ارسالشده در بی قراری در سپتامبر 12, 2009 | 3 دیدگاه »
كلوچه هايي كه گذاشته بودي توي راه بخورم شور بود ! باز هم تا صبح گريه كردي آره ؟ من هم خوردم و …
العفو ، الف ، علف
ارسالشده در بی قراری در سپتامبر 9, 2009 | 18 دیدگاه »
نوزدهم رمضان دو سال پیش پروردگارا امشب به درگاهت آمده تا دعایم را اجابت کنی ، تو خود شاهدی که همواره سعی در آن داشتم که بنده ای مخلص و شاکر به درگاهت باشم و لحظه ای تو را از نظر دور ندارم . امشب آمده ام تا از تو به خاطر هرآنچه که مرا [...]
یک آدم همیشه یک آدم نیست !
ارسالشده در بی قراری در سپتامبر 5, 2009 | 27 دیدگاه »
یک سگ همیشه یک سگه یک سگ کارش پاچه گرفتنه یک سگ به کسی که بهش غذا میده وفاداره اون همه دنیای سگه * یک خوک همیشه یک خوکه یک خوک موجود کثیفیه اون یک شهوت پرسته یک خوک میتونه در یک سال با بیش از 30خوک دیگه جفت بشه و 30 باز زایمان کنه [...]