عاقبت باز هم عابر پياده رو هاي بي انتهاي كوچه هاي تنهايي شديم ، ما از باد سرد پاييزي سيلي خورده ايم كلاهمان را كمي پايين تر مي كشيم تا سرخي گوش هايمان را مخفي كنيم ، ميدانيم حريفش نيستيم اما هنوز غرور داريم ، نگاه مان را به زمين ميدوزيم تا مبادا خواب برگ [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘داستان کوتاه’
معمای برگ های زرد پاییزی
ارسالشده در مینیمال, داستان کوتاه در دسامبر 3, 2009 | 13 دیدگاه »
خیانت
ارسالشده در داستان کوتاه در اوت 26, 2009 | 28 دیدگاه »
ساعت ده صبح ،مجید با رئیس شرکت در حال بحث و گفتگو در مورد بودجه ماه آینده بود که یک پیامک روی موبایلش نقش بست . متن کوتاهی بود که نوشته بود :» فرصتی که دنبالش بودی الانه . خودت را سریع برسون . « مجید با دیدن پیامک رو به رئیس کرد و گفت [...]