عاقبت باز هم عابر پياده رو هاي بي انتهاي كوچه هاي تنهايي شديم ، ما از باد سرد پاييزي سيلي خورده ايم كلاهمان را كمي پايين تر مي كشيم تا سرخي گوش هايمان را مخفي كنيم ، ميدانيم حريفش نيستيم اما هنوز غرور داريم ، نگاه مان را به زمين ميدوزيم تا مبادا خواب برگ [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘مینیمال’
معمای برگ های زرد پاییزی
ارسالشده در مینیمال, داستان کوتاه در دسامبر 3, 2009 | 13 دیدگاه »
پلیکان
ارسالشده در مینیمال در نوامبر 6, 2009 | 17 دیدگاه »
خشکسالی بود پلیکان سر ، در سینه خود فرو برد و از گوشت سینه اش به جوجه هایش داد تا گرسنه نمانند . چند روز این کار را کرد تا از شدت ضعف و خونریزی و عمق زخمی که بر تنش بود جان داد و مرد … یکی از جوجه ها پرو بالش را تکان [...]
لبو
ارسالشده در مینیمال, برچسب زده شده باران ، لبو ، دیوار در نوامبر 3, 2009 | 13 دیدگاه »
روزها را به شب بدل میکنیم . ما که باران را بدون چتر دوست می داشتیم . سر در گریبان پالتوهای خود فرو برده ایم و در کنار دیواری که گویا تا بینهایت ادامه دارد قدم میزنیم . چه نزدیک و چه دوریم از هم . صدای نفسهای هم را می شنویم و این دو [...]
ماهیگیر
ارسالشده در مینیمال در اوت 29, 2009 | 11 دیدگاه »
ماهي گير و با پسر بچه هفت ساله اش به كنار رودخانه رفته بودند ، ماهيگير قلاب را درون آب انداخت و روي چهار پايه كوچكش نشت . پسرك در كنار پدر نشسته بود بعد از چند دقيقه حوصله اش سر رفت و شروع به پرت كردن سنگ ريزه هاي كنار رود به داخل آب [...]
عبور از بزرگراه …
ارسالشده در مینیمال در اوت 22, 2009 | 13 دیدگاه »
پيرمرد با چشمهاي تارش به ساختمان آن دست بزرگراه خيره شده بود . از ماه پيش كه آبمرواريد چشمهايش را عمل كرده بود حتي به خوبي قبل هم نمي ديد آن سمت خيابان مطب دكتر چشم پزشكي بود كه مي خواست براي معاينه به آنجا برود . به دو طرف بزگراه كه نگاه كرد هيچ [...]
تلخ تر از چای یکرنگ …
ارسالشده در مینیمال در اوت 19, 2009 | 9 دیدگاه »
مرد نشعه ، در كنار بساطش لم داده بود و در حالي كه چشمانش را به زور باز نگاه می داشت با صدايي كه بيشتر به ناله شبيه بود دختر را صدا مي زد . معصومه … بابا معصومه … كجايي !؟ دخترك پشت در اتاق رو به عروسك كوچکي كه در بقل داشت گفت [...]
چشم انتظار !
ارسالشده در مینیمال در اوت 17, 2009 | 9 دیدگاه »
پيرزن مشتاق و چشم به راه ديدن دخترش پشت شيشه هاي سالن انتظار فرودگاه ايستاده بود .توي قفسه سينه اش احساس ناراحتي مي كرد و چيزي از درون قلبش را چنگ ميزد از داخل كيفش با دستهايي لرزان يك قرص نيتروگريسيرين بيرون آورد و در دهان گذاشت. هواپيما بيش از سه ساعت تاخير داشت . [...]
چوپان
ارسالشده در مینیمال در اوت 15, 2009 | 7 دیدگاه »
چوپان در سايه درخت نشسته بود و در آرامش دشت گوسفندانش را شمارش مي كرد ، يك ،دو ، سه … سي و پنج … صد و سه … صد و چهار ! با تعجب از جايي كه نشسته بود برخواست چون در شمارش يك گوسفند اضافه بود پس دوباره شمرد ولي اين بار فقط [...]
خانه عنکبوت
ارسالشده در مینیمال در اوت 14, 2009 | 6 دیدگاه »
در خانه اي متروكه عنكبوت بعد از سه روز حد فاصل درب نيمه باز اتاق تا ديوار را با تاري بزرگ پوشانده بود وقتي كه رفت تا در مركز لانه اي كه ساخته بود بنشيند وزش بادي ملايم درب اتاق را كمي بازتر كرد . خانه عنكبوت ويران شد به همين سادگي
یک تصمیم سخت !
ارسالشده در مینیمال در اوت 14, 2009 | 4 دیدگاه »
طبقه دوازدهم برج در آتش مي سوخت مرد در حالي كه پتوي خيسي را به دورش پيچيده بود داخل واحد 203 كه تماما طعمه حريق شده بود شد خودش را به اتاق خواب دخترش رساند . مادرش بيهوش در مقابل درب اتاق افتاده بود . كمد اتاق خواب بر روي پاهاي همسرش افتاده بود و [...]